جمعه 4 دي 1388 - 16:39
ساده بگم دلم براتون تنگه آقا!
هر سال همزمان با محرم به اميد اينكه شايد اين عاشورا، عاشورايي متفاوت از ديگر سالها باشد و سعادت عزاداري در كنار حرم مطهر امام حسين (ع) را داشته باشم، تمام دهه اول را با شك و ترديد به صبح ميرسانم.
* هركه دارد هوس كربلا بسمالله
بچه كه بودم، هر وقت كه پدرم براي مرخصي از جبهه ميآمد و براي بازگشت مجدد به جبهه آماده سفر ميشد، به مادرم كه با نگاهي مضطرب نگاهش ميِكرد، ميگفت: «هركه دارد هوس كرب و بلا بسمالله» من كه خيلي مفهوم اين عبارت را نميدانستم، بلافاصله ميگفتم: «منم ميآم.» و پدرم ميگفت: «باباجون! بايد بزرگ بشي تا بتوني بري كربلا! تازه، جبهه كه جاي دخترها نيست. دختر خوبي باش تا من بيام.»
وقتي ازش ميپرسيدم: «بابا كي ميآي؟» ميگفت: «هر وقت جنگ تموم بشه» و با نگاهي پر از سئوال، ما را تنها ميگذاشت.
الآن بعد از گذشت سالها از آن دوران، هنوز هم كه محرم ميآيد با خودم ميگويم: هركه دارد هوس كرب و بلا بسم الله و به اين نتيجه ميسم كه هنوز بزرگ نشدهام!
* هنوز منتظر اجابتت هستم
يادم هست سال گذشته تلاش بسيار كردم كه به كربلا بروم. خيلي از برنامههاي سفر هم مهيا شد، ولي نميدانم چرا فقط دو روز مانده به عاشورا باز هم نشد كه بروم.
اولش خيلي دلگير شدم. احساسم اين بود كه شايد لياقت نداشتم كه آقا مرا دعوت كند و به اميد اينكه شايد امسال عاشورا در كربلا باشم، هنوز منتظر اجابتت هستم.
شنيده بودم كه براي رفتن به كربلا بايد به حرم حضرت زينب (س) رفت و از ايشان اجازه زيارت برادر را گرفت. همان پارسال بود كه بدون هيچگونه هماهنگي قبلي و كاملاً اتفاقي به زيارت حضرت زينب (س) مشرف شدم. همه ميگفتند: حضرت زينب (س) طلبيدتت. مگر ميتوان به سوريه و كربلا بيدعوت رفت؟
بعد از رفتن به سوريه و زيارت حرم مطهر حضرت زينب (س) و حضرت رقيه (س) درست يك ماه قبل از محرم، به خودم اميدوار بودم كه مجوز سفر به كربلا برايم صادر شده است، ولي عجب عشق بازي ميكني آقاجون! با منتظران حرمت كه هنوز هم در ليست انتظارت هستند.
* آرزوي در كنار شما بودن
يكي از آرزوهاي ديرينهام اين بود كه در سفر به كربلا همراهتان بودم شايد، خيلي هم نميتوانستم كار مهمي برايتان انجام دهم، ولي همين در كنار شما بودن برايم احساس آرامش داشت.
الآن بعد از گذشت قرنها از عاشورا، از اينكه انسانهاي آن زمان كه در اطراف شما بودند چه فرصتي را از دست دادند، تعجب ميكنم. با خودم فكر ميكنم چقدر بايد درست زندگي كنيم. چقدر بايد پاك و اهل بهشت باشيم تا بتوانيم شما را فقط زيارت كنيم. حال آنكه بسياري از نادانان و جاهلان دوران شما فرصت زندگي كردن به معناي واقعي در دنيا و آخرت را براي هميشه از دست دادند.
زندگي در كنار جلوه عشقي همچون شما كجا، زندگي در دنيايي پر از ريا و دروغ و نيرنگ امروز كجا!
*راحت بگم دلم براتون تنگ ميشه
بيرودروايسي و ساده بگم آقاجون! هميشه دلم براتون تنگه. خيلي اهل لفظ قلم حرف زدن و كلاس گذاشتن نيستم. نميخوام اينطوري باشم، چون ميدونم ساده حرف زدن رو بيشتر ميپسنديد.
محرم كه ميشه، دائم اين سئوال ذهنم رو مشغول ميكنه كه دار و دسته يزيد چطور تونستند با شما و اهل بيت شما اين كارا رو بكنند. مگه يزيد و لشگرش زن و بچه نداشتن؟ مگه احساس و عاطفه نداشتن؟
تعجبم از خلقت اين اشقيا و اينكه شما چه مهربون با اين قوم سر كرديد؟ چقدر زيبا، چقدر زيبا!
---------------------
نوشته مريم خلجي